تبليغاتX
نجواهای تنهاییم


نجواهای تنهاییم

اینها نوشته هاییست که چشم هیچ نامحرمی بر آنها نیفتاده! پس تو هم وضو بگیر!

 

 

                         

 

روایت ا ول:

به محض اینکه بیدار شدم برای دیدن ساعت سرم رو بلند کردم.هنوز برای بیدار شدن زود بود.سرم رو گذاشتم تا بیشتر بخوابم.غافل از اینکه مینا خانم اجازه نمیده.تا فهمید بیدارم شروع کرد به سرو صدا کردن.میدونستم چی میخواد.کلافه شدم.بلند شدم وبردمش بیرونِ توی حیاط.اومدم که بخوابم.

صداها دوباره شروع شد.صدای سوت زدن پسر همسایه بود:یک پرنده باز حرفه ای،پرده اتاق رو کشیدم کنارتا ببینم مینا خانم چکار میکنه؟دیدم کسی روی دیوار نیست واین میناست که طرف دیوارهمسایه سرک میکشه وسوت میزنه.تعجب کردم .فکر نمیکردم سوت زدن بلد باشه.

چند دقیقه بعد پسر همسایه با پرنده هاش اومد روی دیوار ومینا دیگه سوت نمیزد. فقط هی این ور و اون ور میرفت.نمیدونم شاید مینا از پسر همسایه خوشش اومده.چون از وقتی اون پسره اومد مینا هم بی تابی میکرد .حتما تو دلش آرزو میکنه که حتی یک لحظه به جای پرنده های اون پسر باشه.

 

روایت دوم:

به محض اینکه بیدار شدم بی قرار بودم تا زودتر برم بیرون.بالاخره سرشو بلند کرد .

فهمیدم بیداره ولی دوباره سرشو گذاشت روی بالش. باید یک کاری میکردم . شروع کردم به سر وصدا کردن.اون قدر جیغ وداد کردم که دلش به رحم اومد ومن رو برد بیرون توی حیاط.وقتی رفت تو ،سرم رو بلند کردم :آسمون آبی،آسمون نازنینم پرنده ای توش نبود ومن بی تاب بودم شروع کردم به سوت زدن.پس این پسره کجاست؟اون قدر سوت زدم تا اومد.دوباره به آبی قشنگم نگاه کردم.حالا یک عالمه کبوتر توش بود که داشتند پرواز میکردند راحت وآزاد ومن مشتاقانه حلقه اسارتشونو که باآزادی دور میزدند نگاه میکردم.بال هام رو باز کردم و شروع به پرزدن کردم.من هنوز میتونستم پرواز کنم.

ولی بازهم به وسعت قفس

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 19 توسط ترنج| |

 

هفته جنگ تموم شد بدون اینکه سوالهای ناتموم من تموم بشه که :آیاحق باحاج کاظم بود؟بعدازعباس چی به سرحاج کاظم میاد؟واقعا جبهه جای عباسها بودکه باخدا معامله کردندیاجای مجیدسوزوکی ها؟جای حاج کاظم ها بودیا صادق مشکینی ها؟نمیدونم کی وتوسط کی به این سوالهاجواب داده میشه ولی این روخوب میدونم که نسل من خیلی پی دونستن این چیزهانیست.نسل من گرفتارتر از اونیه که بخواد بدونه جنگ و ازاون مهمترفرهنگ جنگ چه بود که هنوز برای بعضیها تمام نشده بسیجی ورزمنده برای نسل من ناشناخته است.انقلاب وشهداش،مشروطه وآرمانهاش،امام زمان و قیامش،واقعه کربلا ونهضت عاشورا،اصلا قیام حسینی،فریاد زینبی،صبر وسکوت حسنی و عدالت علوی مجهولند . نسل من از شق القمر بزرگ محمد؛یعنی قرآن غافله . نسل  من پی کشف سیاره ایست که بتونه توش زندگی کنه. برای این نسل محمد وفرزندانش وخمینی وبچه هاش فقط یه وقتهایی مثل همین یک هفته مهم میشن.

نسل ناشناخته ومجهول کشور من! : من فکر میکنم شما مخلوق هایی بودین که خالقتون برای دلش شما رو خلق کرد وبرای اینکه شما رو تنگتر وزودتر در آغوش بگیره نردبونی رو که به خودش میرسید کوتاهتر کرد.این شاید تنها تسلاییه که مدام به خودم میدم که به ما دادند:جنگ وآدمهاش تموم شدند وفرهنگش هم فراموش.که فرهنگ هر چیزی مناسب همون زمانه.

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 15 توسط ترنج| |

این ماه رمضون برنامه خواب وخوراک وعبادت روحسابی به هم

 ریخته باوجود ذهن مشوش وشلوغی که دارم حرفی برای گفتن نمیابم

 پس بهتره به جای من کسی حرف بزنه که بلده چی رو چه جوری بگه :

هرچه بیناچشم رنج اشنایی بیشترهرچه سوزان عشق دردبیوفایی بیشتر

هرچه جان کاهیده نزدیکترپایان عمرهرچه دل رنجیده ترسوزجدایی بیشتر

هرچه صاحبدل فزون برگشته اقبالی فزون هرچه سرازاده ترافتاده پایی بیشتر

هرچه دل رنجیده تر زندان هستی تنگ تر هرچه تن شایسته تر شوق رهایی بیشتر

هرچه دانش بیشتر وامانده تر درزندگی هرچه کمترفهم کبروخودنمایی بیشتر

هرچه بازاردیانت گرم دلهاسردتر هرچه زاهدبیشتردورازخدایی بیشتر

هرچه تن دررنج وزحمت ناامیدی عاقبت هرچه بایاران وفا بی اعتنایی بیشتر

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 11 توسط ترنج| |

آروم میاد تو.در رو پشت سرش نمیبنده چون زود،خیلی زود خیال داره برگرده. میاد ودستش رو روی شونه ام میذاره ومیگه :پاشو!دارند صدات میزنند.سرشو میاره کنار گوشم و چیزی توی گوشم میگه.نمیشنوم.بر میگردم تا ببینم چی میگه ؟که میبینم پشتشو کرده وداره میره.صداش میزنم بر میگرده لبخند میزنه ودست تکون میده میره واین بار درو نمیبنده چون میخواد من پشت سرش راه بیفتم وبرم.ولی من ایستادم واز هیبت طنین صداش که هنوز تو گوشمه میلرزم .اون دیگه حتی صدای پاش هم نمیاد میره تا سال بعد ومن هنوز حیرونم .صدای قشنگی میاد:ربنا....

به خودم که میام بوی سوپ وزولبیا وبامیه ونون تازه میاد وصدای قل قل سماور .گوش میکنم.آره دارند صدام میزنند:

حی علی الفلاح

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 11 توسط ترنج| |

مدتی بود دلم گرفته بودو خوب میدونستم باید دنبال کی برم؟قرص آرام بخشم.

گوشی رو برداشتم ویه پیام دادم ،نمیدونم آمادگی روحی داشت یا پیامم حسم رو خوب منتقل کرد یا منو خوب میشناخت .خیلی زود مطلب رو گرفت وزنگ زد:

این حکایت رو چند روز پیش از یه جایی شنیدم .میگن یه روز یه بیمار روحی میره مطب یه دکتر حاذق.دکتر اول بهش دارو میده ولی دارو اثری نمیکنه بعد باهاش صحبت میکنه تا مشکلش رو با گفتگو حلش کنه  ولی نهایتا به این نتیجه میرسه که طرف افسرده تر از این حرفهاست.پس نسخه دیگه ای میپیچه:توی فلان کوچه ومحله دلقکی زندگی میکنه که تبحری در خندون مردم داره.دوای تو فقط چند بارملاقات با اون دلقکه..ازدکتره میپرسه:من اگر این دلقک رو ببینم خوب میشم؟ دکتر میگه:حتما.

بیمار آروم به سمت در میره.قبل از خروج بر میگرده ومیگه:آقای دکتر!      من همون دلقکم.

 

حالا حکایت من حکایت همون دلقکه. یه عمری باعث آرامش وشادی دیگران میشدم.سنگ صبور همه بودم.ولی حالا خودم به یه سنگ صبور وشادی آفرین نیاز دارم.

وقتی گوشی رو قطع کردم چشمام پر از اشک بود توی خونه خالی صدای هق هق گریه هام فصل یک فریاد بی انتها بود.بعد از چند دقیقه آروم شدم.

اون شب قبل از خواب دوباره یاد اون حکایت افتادم وتنها چیزی که تونستم بگم این بود:

ازت ممنونم  چون باز هم باعث آرامشم شدی.

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 11 توسط ترنج| |

من در پس تمام روزمرگیها وتکرارها گم میشوم.نمیدانم تا کی وکجا دوام میآورم.ولی من هم تمام خواهم شد.انسانها محکوم اند به تنهایی به این شکنجه روح.من در میان جمع ودلم جای دیگر است.دل من هر جایی نیست اما این جایی هم نیست.در بین جمعی غریبم که آشنایان منند.

دلتنگ تنهایی های خود خواسته ام هستم.دلتنگ خلوتهای دو نفره من وخودم.

نمیخواهم آشناهای نا محرم من هم بدانند. تقصیر من نیست که برای احساساتم تقدس قائلم.ونمیخواهم چشم وگوش هیچ نامحرمی به آنها بیافتد.

غم عزیزمن! تنهایی محبوبم که با من مانوسید.بدانید دلم گرفته.ای کاش به قدر لحظه ای  می توانستم در این کره خاکی تنها باشم.تنهای تنها.ای کاش شانه های عالم برای پناه گریه هایم مهیا بود.و ای کاش دستهای مهربان فرشتگان خدا اشکهایم را میزدودند.

دلتنگ همه آنهایی هستم که نیستند.دلتنگ همه آنهایی که هستند....

دلتنگ روزهای رفته.دلتنگ اشکها ولبخندهای رفته.ودلتنگ امیدها.....نه....ا

میدها نه رفته اند و  امیدهای من نرفته اند.من زنده ام پس امید هست. آرزوها هستند.

اما دلگیرم.   دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من.

خدایی که میگویند مهربانی!خدایی که میگویند بخشنده ای!

خدایی که شنیده ام رحیمی و دیده ام که ستاری!

خدایی که حس کرده ام نجات بخشی!

خدایی که باور دارم هستی!

خدایی که باور دارم ناظری وحاضری!

خدایی که   دوستت دارم!

 

                  اللهم غیر سوحالنا بحسن حالک

 

 

 

**این روزها متاسف ومتاثرم از مرگ نویسنده اولین کتابی که خواندم.کتابی که قصه هایش را به یاد ندارم ولی نامش را در خانه اول ذهنم جای دادم.:قصه های خوب برای بچه های خوب.نوشته مهدی آذر یزدی.

یادش گرامی

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 10 توسط ترنج| |

 

يك روز خيلي گرم نزديكاي عصر اومدي با اينكه از اومدنت خبر داشتم ولي كمي غافلگير شدم هم اسمت رو ميدونستم هم رسمت رو.

اما بازم از ديدنت هيجان زده شدم.تو منو نديده بودي ونميشناختي ولي من نديده ميشناختمت.ميدونستم هم عزيزي وهم دوست داشتني. اولين بار كه ديدمت بهم اعتنا نكردي حتي بهم نگاه هم نكردي ولي من دلسرد نشدم تو سرگرم دنياي سابق خودت بودي وانگار نميخواستي به دنياي من حتي لبخندي بزني فقط وقتي ميخنديدي كه توي روياهاي قشنگت باز با آدمهاي زندگي سابقت ارتباط برقرار كردي.ومن با لبخند لبخندهاتو تماشا كردم ولحظه وروزي رو انتظار ميكشيدم كه به روي من لبخند بزني.و اون روز اومد كه حتي اگر هنوز نميومد من تا ابد انتظارشو ميكشيدم تو كم كم  داشتي با دنياي من  اشنا ميشدي ومن نزديكيت را به دنياي واقعيت حس ميكردم.حالا گاهي نگاهم ميكردي.اما هنوز نگاهت غريبه وناآشنا بود ولي نگاه تو وصداي گرم تو حتي وقتي ميگريستي برام آشنا بودو دلپذيز.گاهي از در وارد ميشدم وتو را ميديدم كه غرق در خوابي ومن آرام خيلي آرام كه خواب نازت آشفته نشود در كنارت با لذتي بي انتها به تماشا مينشستم

 وزمان گذشت وحالا كه از آمدنت يك سال گذشت ميخواهم تمام

كره زمين را چراغاني كنم تا همه بدانند در چنين روزي وچنين ماهي  خدا يكي از لطيفترين  ريحانه هاي آفرينش را به ما هديه داد

گلم يك سالگي مبارك.

نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 16 توسط ترنج| |

صدای موزیک تند غربی از چند قدم مانده به در به گوش میرسید ساک ورزشیشو روی دوشش جابجا کرد و وارد شدهرچه جلوتر میرفت صدا بلندتر میشد.ودر نهایت دیگر صدایی غیر از موسیقی به گوش نمیرسید.

داشت از کوچه عبور میکرد به هر آشنایی که میرسید دست بر سینه میگذاشت وسررا به جلو خم میکرد گاهی می ایستادووبابعضی خوش بشی هم میکرد.دیگر رسیده بود.لحظه ای ایستاد.صدای دلنوازی به گوش می آمد .سر خم کرد و وارد شد .به محض ورود مرشد زنگ را به صدا درآورد :برای سلامتی پهلوان صلوات!   قدمهایش با صدای صلوات توام شد.دستش را بالا برد وبه همه سلامکرد.آرام گوشه ای نشست.

شروع به نرمش وگرم کردن خودش کرد.سعی کرد قدمهاش وحرکت دستاش با ریتم موسیقی هماهنگ باشه .مربی میگفت:توی ورزش موسیقی مثل اکس عمل میکنه. بهت انرژی میده.

بلند شدو ازهمه رخصت خواست .بعد به گود نزدیک شد .اینجا همانجایی است که در گودترین قسمتش میتوان بلندای خدا را دید.وارد گود شد. ودستش را اول به زمین وبعد به لبها نزدیک کرد وشروع به چرخیدن کرد.

بدنش گرم شده بود نرمش تمام بود وباید کار با دستگاه رو شروع میکرد.در حین کاربا دمبل ها نگاهش به عکس روبروش بود.که مردی سیاه پوست که با عضلات  ورم کرده باز و وسینه ژست گرفته بود .در آرزوی رسیدن به او بود.

پهلوان آخرین نفری بودکه بیرون آمد آرام وسر به زیر قدم برداشت. با خود فکر کرد:هر بار که از اینجا بیرون می آید حس میکند سنگینی نام پهلوان بر گرده هایش مسیر زندگی اش را تغییر داده. او وامدار نامش بود یا شاید مردم وامدار مرام او.

با عجله بیرون اومد.با دوستاش خداحافظی کرد .یکیشون گفت:خدافظ پهلوون!

خندیدوسوار ماشین شد.باز هم صدای بلند.باز هم موزیک تند وبازهم با بالاترین ولوم .درحالی که لایی میکشید ودور میشد پیرمردی که آنجا نشسته بود لبخند تلخی زد وگفت:

پهلوان؟پهلوانان مرده اند!!! 

نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 15 توسط ترنج| |

 

عید مثل روزهای خوب آدم مال کودکیه،یالااقل یاد آورکودکیست.

عید برای من فقط سفره هفت سین و زمزمه کردن قرآن سر تحویل سال

 وصدای قشنگ اون آقا که میگفت :

آغاز سال یک هزار وسیصد وهفتاد و... 

 و یا گرفتن عیدی های درشت وپوشیدن لباس نو نیست.

عید برای من یعنی یک خستگی شیرین بعد از یکی دو هفته خونه تکونی.

یعنی تا لحظه تحویل سال شستن و رفتن و خرید کردن ،

یعنی دعوا سرچیدن سفره هفت سین

یعنی صف طولانی برای گرفتن عیدی از بابا بزرگ

اسکناسی که روش نه یک داشت نه یه عالمه صفربلکه یه دو داشت

 با دوتا صفر همه اش دوتا!

وبرای من هم مهم نبود که نه ،اصلا برای ما مهم نبود چون خوب

میدونستیم بابا بزرگ بازنشسته نمیتونه به هر۱۶تا نوه اش به اضافه

دوتا دختر وسه تا پسر وعروس وداماداش هزاری بده

اسکناس سبز بود دیگه چه فرقی میکرد؟!

عید برای من یعنی دعوا سر عیدی غیر نقدی مادر بزرگ واین تصور که

 همیشه عیدی اون یکی قشنگتره

عید یعنی روزهای غصه خوردن برای مرگ ماهی قرمزی که توی

 تنگ پشت پنجره توی آفتاب فراموش شده بود و اومده بود روی آب.

عید یعنی لذت بردن از دیدن فیلمهای آبکی وجنگهای نوروز هفتادوچند...

عید یعنی یه سیزده بدر شلوغ وخستگی شبش.وحسرت اینکه قسمت آخر تمام

 سریالها وبرنامه ها رو ندیدیم.

عید یعنی روز چهارده فروردین با لباسهای نو اتو کشیده ویک شاخه گل

 که تازه مهمون باغچه خونه شده بود به مدرسه رفتن

 تا حداقل به این وسیله کمی شامل رحمت نوروزی شده وخانم معلم

برگه های پیک نوروزی رو ندیده بگیره

اینها همه شبیه عید خیلی هاست ولی امسال...........

 

امسال کسی مهمون سفره هفت سین ما بود که مثل ما نمیخندید.

وقتی بعد از تحویل سال به حرف اومد فقط گفت:

- ما هر سال تو خونه من مثل شما موقع تحویل سال نمیگیم ونمیخندیم.

ما فقط دور سفره گریه میکنیم.

منظورش رو فهمیدم.تنها چیزی که تونستم بگم این بودکه:

- خوب همینطوریه!توی تحویل سال همه دور هم اند.وقتی عزیزی رو

 توی خونه از دست داده باشی بیشتر بیادش میفتی.

 

ومن برای لحظه ای تصور کردم که یک روزی یک گوشه از

 سفره هفت سین ما برای همیشه خالی بشه ،پشتم لرزید وفقط گفتم:

- خدا نکنه!

اگرچه با تمام وجود اعتقاد دارم این روز بد خواهد آمد.

نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 14 توسط ترنج| |

 

اگه بخوام آدرس دقیق بدم باید بگم توی یک کوچه خیلی پرتردد

 که الآن دیگه یک طرفه شده همون اوایل کوچه یعنی دومین خونه.

یک خونه جنوبی با یک در کوچیک که دو تا پله میخوره

ومیره بالا.درکه باز بشه یک پرده آبی رنگ اولین چیزیه

 که میبینی.سمت چپ یک دره که انگار در اتاق اسرارآمیزه

شاید هم مدخل سرزمین عجایب!

 

اتاقی که همیشه ورود ممنوع بود واز اونجایی که آدم رو

 از هر چی منع کنند بیشتر حریص میشه ما بچه ها حریصانه

 به دنبال ورود به اون اتاق بودیم.

یادته چقدر دعوامون میکردی که:

"اون اتاق دایی تونه نرید توش! ناراحت میشه!"

بعد اون اتاق یک سالن نه چندان عریض،نه چندان طویل

بود که چند قدم جلوتر یک در سمت راست بود که توش با

 دو تا فرش مفروش شده بود.یه خونه خیلی ساده با یک

 طاقچه قدیمی قشنگ که روش یک چراغ نفتی بود

وقرآن ویک ساعت شماطه دار ازاون قدیمی ها.

سقف خونه چوبی بود.توی مثلا آشپزخونه یک یخچال ،

یک کمد،یک میز که روش ظرف بود.یک اجاق گاز کوچیک

 که روی یک میز کوتاه نشسته بود.

روبروی این اتاق،اتاق مستاجربود.مستاجرهم یک پیرزن

 ۶۰-۷۰ساله بود باصورت ودستهای چروکیده ولهجه غلیظ

نیشابوری.ولی کمری راست واراده ای محکم که علاوه بر

 خودش واسطه روزی رسوندن به چند نفر دیگه هم شده بود.

تنها زندگی میکرد ولی چند تا بچه داشت.

 

با سه تا پله میرفتی تو حیاط باصفا.که یک حوض عمیق

وبزرگ روبروی پله ها بود.سمت چپ یک باغچه با چند تا

درخت خیلی بلند ویه عالمه بوته گوجه فرنگی وفلفل و بادمجون

 وچند تا گلدون که همه شون مال پیرزن همسایه بود.

 زیر اتاق اجاره ای یک زیر زمین بود با شش-هفت تا پله .

یک در چوبی که  از بیرون قفل میشد باید به محض ورود

 برق روشن میکردی چون خیلی تاریک بود.دو طرف

 زیرزمین پر بود از خرت وپرت.یک سقف گنبدی داشت.

 ته زیر زمین از وسط نصف میشد سمت چپ حمام بود که

آخر ترس بود.سمت راست پر از آت وآشغال بود

ویک پنجره کوچیک که به کوچه باز میشد ومحل

 عبور ومرور گربه ها بود.

 

پشت در یک نفر که هیچ وقت نفهمیدیم کی بود ولی حدسمون

 همیشه روی جواد خاله بود با ماژیک قرمز نوشته بود:

"لطفا وارد نشوید!دراین مکان جن وجود دارد."

که به محض بسته شدن در، چشمت به این نوشته می افتاد.

یادته ظهرها با صدای اذون می دویدیم ووضو میگرفتیم

ومیرفتیم مسجد محله تون واونجا برای منی که هنوز به سن

تکلیف نرسیده بودم

 چیزهای عجیبی داشت.مثل اینکه بین صف زنها ومردها

 پرده ای نبود ومن محو تماشای نماز خوندن امام جماعت

 میشدم یا کسانی که دیر به نماز میرسیدند و یک کم نماز

خوندنشون فرق داشت....

 

حالا دیگه تموم شده. همه اینها رفته. دیگه نیست.

از همه مهمتر وجود توئة.چون تو دیگه نیستی.

چند ماه پیش رفتم اونجا میدونی دلم خیلی گرفت. آخه من تو

 این همه سال دیگه اونجا نرفته بودم.قبلا هر وقت میخواستم

 تصور کنم فکر میکردم اگه برگردم اونجا بازهم میبینم که اون

 خونه همونطوریه.فقط فرقش اینه که تو دیگه نیستی.

ولی قبل از تو، اون خونه رفت.

یک خونه شیک دو طبقه،با نمای شیشه نمیدونم چی چی  دیدم

که بیشتر از اهالی اونجا با خود خونه احساس غریبی کردم.

آخه چه بلایی سر خونه کودکی هام آوردند؟

ولی خب سرزمین کودکی های من به اندازه اون زیرزمین یا

حیاط خونه تو نبود که حالا از بین بره که به وسعت قلب

 بزرگ ودستهای مهربون توبود.به وسعت خاطره هایی بود که

صاحبشون تو بودی.خاطره ی اون هندوانه ای که من وتو

 میخواستیم به ثمر برسونیمش،اگر چه هیچ وقت به

 ثمر نرسید ولی بهونه ا ی شد برای روز شماری اون تابستون.

خاطره اون شبی که برق قطع شد وبارون میومد وما

میخواستیم چراغ نفتی رواز اززیرزمین بیاریم ونفت کنیم.

خاطره آرزویی که هیچ وقت برآورده نشد:آرزوی رفتن

 به پشت بوم خونه ات.وهزارتا خاطره دیگه که تمومی ندارن.

ولی تو عمرت تموم شد

تو توی یک ظهر بهاری رفتی وما نوه هاتو توی شهر بزرگ

 جوونی رهاکردی.

چرا وقتی مادر بزرگها وپدر بزرگها میرن انگار نوه ها

 یک دفعه بزرگ میشن؟

من نمیخواستم بزرگ شم.

 

خالق ای آورده ازهیچم به هست    

این جوانی دخمه رنج وبلاست

من غریبم  در دل   شهر   بلوغ  

   سرزمین آرزوهایم  کجا ست ؟

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 15 توسط ترنج| |


Design By : Night Skin